
Samstag, 18. Juni 2011
Freitag, 3. Juni 2011
Mittwoch, 1. Juni 2011
دیداری از اسرائیل و فلسطین، زادگاه ادیان توحیدی

http://www.kayhanpublishing.uk.com/Pages/archive/weekly/sale1390/1357/haroon-mahdavi-1357.pdf
چند هفته قبل از اینکه موافقت نامه مابین جنبش های فلسطینی حماس و فتح در قاهره امضأ شود دوستم آقای ویلهلم دیتل Wilhelm Dietl پیشنهادی غیر منتظره و در عین حال خیلی جالب به من و همسرم کرد که مربوط می شد به بازدید از خاک فلسطین، شامل سفر به کشور اسرائیل و مناطقی که ملت فلسطین در آن سکنی دارند و متعلق به آنان است، از جمله رام الله Ramallah ، نابلوس Nablus و یریشو Jericho و بقیه نقاط تاریخی این آب و خاک.
پر محتوی بودن این مسافرت باعث شد که بدون درنگ این پیشنهاد مورد استقبال ما قرار گرفت.
همانطور که برنامه ریزی شده بود عازم اسرائیل شدیم و پس از رسیدن به فرودگاه تل آویو Tel Aviv بلافاصله به مقصد شهر یریشو که یکی از شهرهای پر اهمیت فلسطینیها است حرکت کردیم. به روایتی شهر یریشو با قدمت ۱٣۰۰۰ سال، امروز بعنوان قدیمی ترین و با قرار گرفتن حدود ٢۷۰ متر پائین تر از سطح دریا یکی از عمیقترین شهرهای دنیا بحساب می آید.
آقای دیتل، یک ژورنالیست بنام آلمانی، برنامه ریزی و مدیریت این مسافرت را بهمراهی همسرشان شخصاً عهده دار بودند.
در فرودگاه شهر مونیخ بنا به روال همیشگی می بایستی تحویل چمدان و مقدمات پرواز انجام می گرفت.
در این موقع بود که مواجه شدیم با کنترل شدید از طرف مأمورین شرکت هواپیمائی EL AL .
این کنترل ها از طرف مأمورین امنیتی اسرائیلی صورت می گرفت. البته قبلاً کم و بیش از این که کنترل زیادی انجام خواهد گرفت مطلع بودیم ولی نه به این شدت که خارج از تصور و انتظار ما بود. حدود بیش از دو ساعت این نحوه کنترل که در چندین مرحله و بطرق مختلف صورت گرفت طول کشید. محلی را که برای این کار اختصاص داده بودند قسمتی جدا از بقیه سالنهای فرودگاه بود. از همه جالبتر این بود که تا موقعی که هواپیما بر روی باند فرودگاه حرکت می کرد یعنی تا آخرین لحظه قبل از پرواز یک زره پوش مسلح آن را اسکورت می کرد تا مانع از هرگونه حمله تروریستی و یا گروگانگیری شود.
این شدت عمل و احساس مسئولیت نسبت به حفظ جان مسافرین به مقصد اسرائیل یقیناً ارتباط داشت با ترور ورزشکاران قهرمان اسرائیلی که بدست تروریست های فلسطینی درطی برگزاری جشن المپیک سال ۱۹۷٢ در شهر مونیخ صورت گرفت.
پس از نشستن هواپیما در فرودگاه بن گوریون Ben Gurion شهر تل آویو مستقیماً بطرف شهر یریشو که اولین محل اقامت ما بود رهسپار شدیم.
حدود ۱۰۰متر قبل از رسیدن به هتل اینترکنتیننتال Hotel Intercontinental میبایست از دروازه امنیتی سربازان فلسطینی گذر کنیم. بعد از اینکه مطمئن شدند که از آلمان آمده ایم و از مهمانان هتل هستیم اجازه عبور دادند.
هتلی که محل اقامت ما در ٣ روز اول بود یکی از بهترین هتل های فلسطینی بود که از نظر استاندارد بین المللی با هتل های درجه یک اروپائی قابل رقابت بود. در همین شهر چند هتل دیگر نیز در این رده وجود داشت. یکی از این هتل ها بنام یریشو رسور ویلِج Jericho Resort Village با مشارکت آلمانی ها ساخته شده بود که بعد از اتمام توسط آقای رومان هرزوگ Roman Herzog رئیس جمهور وقت آلمان افتتاح شد. لازم به توضیح می باشد که پس از افتتاح دفتر ارتباطی دولت آلمان در شهر یریشو در سال ۱۹۹۴ بود که بیش از پیش پای توریست به این منطقه باز شد.
در شمال غربی شهر یریشو که منطقه ای کوهستانی است محل بسیار تاریخی و مقدسی قرار دارد که مربوط می شود به زمانی که حضرت مسیح در آن مکان بمدت ۴۰ روز روزه گرفته بود. با بودن تله کابین، بازدید توریست ها از آن محل که در بالای کوه قرار گرفته راحت تر و سریع تر انجام پذیر است.
شهر بعدی که مورد بازدید قرار گرفت، رام الله بود که در حقیقت می توان آن را پایتخت موقت فلسطین و یا جنبش فتح نامید و مقر آقای محمود عباس رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین و کابینه اش می باشد.
در این شهر اخیراً هتلی بنا شده بنام موون پیک Mövenpick Hotel که بسیار مُدرن و در سطح بسیار بالا اداره می شود و سالن ورودی آن با عکس بزرگ محمود عباس مزین شده است.
متأسفانه عظمت این هتل ها و همینطور مقبره رهبر فقید جنبش فلسطین یاسر عرفات با مقایسه بقیه نقاطی که توده مردم فلسطین با آن روزانه سر و کار دارند از زمین تا آسمان فرق می کرد. حا ل می خواست شهر یریشو باشد و یا اینکه شهر رام الله.
آپارتمان هائی که در شهر رام الله جهت سکونت فلسطینیان ساخته شده بود ظاهری آبرومند داشت و همچون اکثر ساختمان های اسرائیل با سنگ هائی برنگ سفید نماسازی شده بود. ولی بافت شهری و محل کسب و کار و میادین و خیابان ها و نحوۀ عرضه کردن اجناس و نوع آن خیلی عقب افتاده به نظر می رسید.
به طور مثال میدانی که مرکز ثقل رام الله و از پر جمعیت ترین نقاط شهر بود شش خیابان کم عرض به آن منتهی می شد. از بالای ساختمان های دور آن میدان پلاکات های بزرگ مربوط به رهبران جنبش فتح از جمله یاسر عرفات آویزان بودند که خیلی از آنها به صورت زننده ای از هم گسیخته بود که خود حاکی از بی علاقگی و بی توجهی سکنه آنجا می شود. در موقعی که دنبال محل مقبرۀ یاسر عرفات در خیابان های رام الله می گشتیم، حتی در فاصله ٢۰متری آن مردم محلی آنجا نمی توانستند نشانی درست بدهند ویا اگر هم می دادند اشتباه بود. این خود دال بر بی تفاوتی آنان نسبت به رهبران خود یا شخص یاسر عرفات می توانست باشد.
از صبح تا شب از طریق بلندگو که در همین میدان نصب شده است مدام به صورت خیلی بلند آهنگ های عربی همراه با شعار های سیاسی و ملی پخش می شد. عده ای هم این برنامه تبلیغاتی سیاسی را با به اهتزاز در آوردن پرچم های فلسطینی رونق می بخشیدند. وقتی از مرکز شهر بطرف دروازه خروجی که تحت نظارت سربازان فلسطینی و سپس اسرائیلی قرار داشت گذر می کردیم متأسفانه برخورد کردیم با جاده های خراب و پر از زباله که حاکی از ضعف تشکیلات شهری بود. آنطور که مشاهده می شد ساکنین شهر هم در این زمینه هیچ علاقه ای به همیاری در این کار نداشتند.
بطور وسیع تمام دور و بر خیابان ها را آشغال و زباله گرفته بود. بچه های خیلی خُرد سال دست فروش که فقر و مکنت تمام وجودشان را گرفته بود به دنبال ماشین ها روان بودند و با التماس سعی میکردند تا به هر نحوی شده متاع خود را به سرنشینان اتومبیلها بفروشند.
کل این تصاویر و این حرکات و بخصوص چهرۀ بی رمق این بچه ها نشانه ای بود از فقر بی حد و بی توجهی مقامات فلسطینی به همکیشان خود. این حکایت داشت از فقر فرهنگی و مالی نابرابر با دیگر شهرهائی که تحت نظارت دولت اسرائیل بود.
علت عقب افتادگی بافت شهری این اجتماع را می توان کاملاً درک کرد. بخصوص وقتی به نبردهای خونین این چند دهه اخیر رجوع کنیم و بعلل رُخداد این حوادث بپردازیم خواهیم دید که این سرنوشت ناخوشایند پدیده ایست از خودخواهی تعداد معدودی از انسانها که ضرر و زیان آن متوجه توده مردم شده است، حال می خواهند فلسطینی باشند یا اسرائیلی.
آیا دنیای خارج از فلسطین و اسرائیل نباید در این رابطه احساس مسئولیت کند؟ آیا رهبران و بزرگان جنبش فلسطین بخصوص دولت فعلی تا کنون به وظایفشان بخوبی عمل کرده اند؟
آیا برای اسرائیلی ها بخاطر امنیت خودشان هم که شده بهتر نیست همسایگانی مرفه و سالم داشته باشند؟
همین چند سال قبل بود که جلسه ای در پاریس بمنظور جمع آوری پول جهت کمک به مردم فلسطین تشکیل شد که در این گردهمائی به همت خیلی از سازمانهای خیریه بیش از هشت میلیارد دولار جمع آوری شد. به اضافۀ رقم های بسیار بالائی که تا کنون از طرف کشورهای آلمان و دیگر کشورها بحساب دولت فلسطین واریز شده است.
در اینجا برای من این سؤال پیش می آید که آیا دولت فلسطین هم مثل خیلی از دولت های دیگر به فساد مالی کشیده شده و نسبت به مردمش احساس مسئولیت نمی کند.
البته باید این را هم گفت که شرایط اداره جامعه فلسطین و گذران زندگی آنان با خیلی از جوامع دیگر فرق می کند.
با کشیدن دیوار بلند و سیم خاردار به دور اکثر شهرهای فلسطینی و محدود کردن رفت و آمد اهالی شهرها و همچنین احداث شهرک های یهودی نشین روی تپه های مشرف به این شهرها باعث شده که ملت فلسطین احساس کند که دائماً تحت نظر و کنترل قرار دارد.
هر شخصی در موقع ورود و خروج به هر شهر فلسطین نشین از طرف دو گروه نظامی مرزبان فلسطینی و اسرائیلی مورد بازرسی قرار می گیرد و اگر کوچکترین شکی وجود داشته باشد مانع از ورود و یا خروج آن شخص می شوند. این اتفاق در مورد ما یکبار رُخ داد. دلیل آن هم این بود که به آلمانی بودن ما شک کرده بودند، درصورتیکه پاسپورت همه ما آلمانی بود. بهمین خاطر هم سربازان مرزبان اسرائیلی از ادامه حرکت ما بطرف شهر نابلوس جلوگیری کردند و می باید حدود پنجاه کیلومتر راهمان را دور می کردیم و از راه دیگری به آن شهر وارد می شدیم.
شهر هبرون Hebron که مقبره حضرت ابراهیم و همسرش در آنجا قرار دارد یکی از شهرهای مقدسی است که دیدنش واجب است. ولی خیلی جای تأسف بود که می دیدیم که چگونه مسلمانان و یهودیان حتی برای دیدار و زیارت مقبره جد مشترکشان باید هر کدام از در جداگانه ای وارد شوند. مسلمانان باید از دری تحت نظارت سربازان فلسطین که در جایگاه ضد گلوله مستقر بودند عبور می کردند و یهودیان از در دیگری که مورد حفاظت سربازان اسرائیلی بود. قاعدتاً می باید حرمت این چنین سرزمین مقدسی را نگهداشت. سرزمینی که آثار بسیاری از پیغمبران ساکنین کره زمین را با خود بهمراه دارد و با توجه به اینکه حضرت ابراهیم پیامبر و جد همه مسلمانان و یهودیان و مسیحیان بوده و هست و خواهد بود. همه ما به وی معتقدیم و برایش احترام قائل هستیم. این سؤال پیش می آید چرا باید امروز ما فرزندان ناخلف او بجای اینکه دست به دست هم بدهیم و با پیروی از اهداف او و نواده هایش که حضرت موسی و حضرت مسیح و حضرت محمد می باشند بکوشیم تا بدون ترس و وحشت سهمی در بهزیستی و همزیستی مسالمت آمیز با یکدیگر داشته باشیم، آمده ایم بر خلاف آن راه ستیز در پیش گرفته و زندگی را بر خود و دیگران تلخ کرده ایم.
مقبره حضرت موسی حدود ۱۰ کیلومتر به سمت اورشلیم از شهر یریشو فاصله دارد.
از مسجد الاقصی El Agsa در اورشلیم Jerusalem ، که بروایتی حضرت محمد از آن محل با نشستن به ترکش اسبش بُراق به آسمان برخاسته، ملیونها مسلمان بازدید می کنند. همینطور از کلیسائی که در محل تولد حضرت مسیح در شهر بتلهم Betlehem که ٣٣۰ سال پس از تولد او در آن محل ساخته شده و همه ساله روز عید تولد حضرت مسیح Christmas و روز مبارک عید پاک Eastern هزاران عابد مسیحی و غیر مسیحی به زیارت آن می روند.
در شهر حیفا Haifa ضمناً مقبره بها الله قرار دارد که مورد احترام معتقدانش می باشد.
باید قبول کنیم که این حق قانونی هر انسانی است که در انتخاب هر دینی که بدان او اعتقاد پیدا کرده آزاد باشد تا از طریق توسل به او بتواند در مواقع لزوم خواستهایش را با خدایش در میان بگذارد.
البته نباید هیچ فردی بخودش اجازه دهد که اعتقادات مذهبی و سیاسی اش را بر دیگران تحمیل کند. اگر بر این باور هستیم که یک انسان دمُکرات و معتقد به آزاد اندیشی هستیم باید برای پیروان همه مذاهب احترام قائل شویم و بر عکس حاکمان امروز ایران طرز عمل و برخورد ما با دیگر مذاهب می بایست طوری باشد که سرمشق برای دیگران باشیم.
فلسفه زندگی نگارنده بر پایه «زندگی کن و بگذار زندگی کنند» گذاشته شده. بهمین خاطر هم ۱۸سال پیش انجمن غیر انتفاعی با همین نام به ثبت رسانده ایم که اهداف آن در چارچوب مصوبات حقوق بشر سازمان ملل متحد می باشد.
خاک فلسطین که کشور اسرائیل بر روی آن قرار گرفته از تاریخچه ای پر نشیب و فراز برخوردار است که قدمت آن به چند هزار سال می رسد.
کمتر کشوری توانسته است بخاطر جنبه های مذهبی اش چندین میلیارد از جمعیت روی زمین را متوجه خود کند. همانطور که در تاریخ آمده تمامی این سرزمین بنام فلسطین خوانده می شد. تا اینکه سازمان ملل متحد در تاریخ ٢۹نوامبر ۱۹۴۷ فلسطین را به دو کشور اسرائیل و فلسطین تقسیم کرد که مورد تصویب اکثریت اعضای سازمان ملل قرار گرفت. در آن تاریخ رهبران صهیونیست از آن استقبال و پشتیبانی کردند، ولی در مقابل فلسطینیان و دولتهای مسلمان عرب منطقه با این تصمیم به مخالفت برخاسته و آن را رد کردند. در پی آن بود که درگیری ها و نبردهای خونین مابین این دو طرف آغاز شد و متأسفانه هنوز که هنوز است ادامه دارد و گروهی از فلسطینی ها همچون حماس و جهاد دست از این مبارزه بر نداشته اند.
قدمت شهر تل آویو بیشتر از صد سال نمی شود، ولی با دیدن این شهر می توان پی به پشتکار و حمایت خیلی از یهودیان ساکن کشورهای اروپائی و آمریکا برد. تل آویو چه از نظر شهرسازی و تجهیزات شهری و چه از نظر نظافت می تواند قابل رقابت با شهرهای اروپائی باشد. چه خوب بود که مسلمانان هم از این همه تلاش و همبستگی درس می گرفتند.
دولت اسرائیل از سالها پیش سعی داشته که پایتخت را به اورشلیم منتقل کند و تا حدی هم موفق به این کار شده است. باید قبول کرد که با تمام زیبائی و مدرن بودن شهرهای یهودی نشین اسرائیل اگر جامعه از امنیت و آرامش لازم برخوردار نباشد مثل این خواهد بود که در یک قفس طلائی زندگی کنند.
آرامش و امنیت داشتن عمیقترین واژۀ هستی بخش زندگیست. همه ما میدانیم که برقراری صلح که امنیت و آرامش بهمراه خواهد داشت مستلزم عزم راسخ و شهامت از خودگذشتگی می باشد.
مهمترین موردی که صیانت از عقد صلح را تضمین می کند صداقت در قول و قراری است که گذاشته شده، اگر چه دست آورد این تعهد مابین طرفین قرارداد احتمالاً بصورت تدریجی انجام پذیر باشد. ولی یقیناً با ثبات و قابل قبول و اجراست و ترجیح دارد به وضع موجود. بخصوص در ارتباط با رفع اختلافات ارضی و دیگر اختلافات موجود. راهبرد رسیدن به این موقعیت ارتباط پیدا می کند با تجدید نظر در زمینۀ راه و روشی که تا به امروز پیش گرفته شده است. امروز باید نسبت به فراهم کردن اسباب کار لازم برای تشکیل یک جامعه مستقل و رفع اختلافات دیرینه که پاسخگوی خواست ملت اسرائیل و ملت فلسطین باشد قدم هائی برداشته شود. در مقابل می باید ملت های مسلمان از عرب و فلسطینی گرفته تا حکومت جمهوری اسلامی واقعیت حضور و وجود کشور و ملت اسرائیل را پذیرفته و آن را به رسمیت بشناسند.
ملت و دولت اسرائیل هم باید برخلاف سیاستی که تا کنون پیش گرفته و اعمال کرده صمیمانه پا پیش گذاشته و عملاً به خواست های فلسطینیان که البته باید منصفانه و قابل اجرا باشند تن داده و در متن کارش قرار دهد تا بتواند اعتماد مردم فلسطین را بدست آورد.
اخیراً مابین گروه حماس و تشکیلات خودگردان فلسطین که جنبش فتح باشد به منظور تشکیل دولت وحدت ملی ائتلافی صورت گرفته که در این مورد ظاهراً به توافق رسیده اند.
پیرو پخش این خبر بلافاصله نتانیاهو Netanjahu نخست وزیر اسرائیل اظهاراتی کرد که نسبت به توافق حماس و فتح خیلی جنبه منفی داشت و نشانه ای از بد بینی بیش از حد ایشان بود. نکته ای که آقای نتانیاهو به آن اشاره کرد این بود که چرا باید فتح، یعنی دولت خودگردان فلسطین با دشمنان اسرائیل قرارداد صلح ببندد.
نگارنده در این مورد اصلاً چنین برداشتی ندارد. ائتلاف فتح و حماس در بدو امر می تواند قدمی باشد در جهت صلح و آشتی مابین آنان ولی در آینده خیلی نزدیک چنانچه کمی تحمل داشته باشیم در مورد صلح با اسرائیل هم خیلی مؤثر خواهد بود.
این مأموریت را الزاماً فتح انجام خواهد داد.
فتح و حماس هر دو از این نابسامانی و جنگ و گریز خسته شده و بهمین خاطر هم هر دو قدم جلو گذاشته اند. البته کسانی هستند که از این پیش آمد چندان خوشحال نخواهند بود. در اینجا بصلاح دولت اسرائیل است که مستقیم و غیر مستقیم قدم جلو بگذارد و در عوض آرامش و امنیتی که برای ملت اسرائیل بدست می آورد امتیازاتی برای فتح و حماس قائل شود که این نشانه ای خواهد بود از حسن نیت اسرائیل.
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ماه بود که تلویزیون جام جم جمهوری اسلامی برنامه شبکه خبر غزه Gaza را مستقیماً در ارتباط با توافق آشتی ملی پخش می کرد. در این برنامه آقای احمد مدلل از جنبش جهاد اسلامی و آقای دکتر یحیی رباح هم از مسئولین جنبش فتح شرکت داشتند.
هر دو نفر این آقایان اظهارات آقای نتانیاهو را بعنوان مخالفت دولت اسرائیل با ائتلاف آنان بحساب می آوردند که تا حدی هم از صحبت های آقای نتانیاهو چنین برداشتی می شد. هر دو نفر آنان مصراً تأکید بر این داشتند که باید بر خلاف مخالفت های خیلی ها صد در صد از این ائتلاف و توافقی که در قاهره صورت گرفته است حمایت شود و هر چه زودتر نسبت به تشکیل دولت ملی اقدام گردد.
استنباط نگارنده از این گفتگو بر این بود که حماس دیگر علاقه ای به درگیری نظامی با اسرائیل ندارد. باید قبول کنیم حملاتی که حماس و جهاد و دیگر گروه های افراطی فلسطینی تا کنون از طریق پرتاب موشک به خاک اسرائیل انجام داده اند جُز اینکه عده ای از مردم بی گناه کشته و زخمی شده اند تنیجۀ دیگری نداشته. از آن طرف بلافاصله مواجه شده با عکس العملهای نظامی زمینی و هوائی از طرف اسرائیل. در این درگیری ها تنها نتیجه حاصله، کشتار و ویران شدن مناطق مسکونی مردم بی گناه از دو طرف بوده است. باید گفته شود این نحوه برخورد کاملاً بر خلاف خواست دو ملت و شعارهای مسئولین است.
البته باید در اینجا یادآور شوم که تحولاتی که در آینده از جمله در کشور سوریه رُخ خواهد داد یقیناً در سرنوشت آینده خیلی از کشورهای منطقه که شامل خاورمیانه از جمله اسرائیل و فلسطین و ایران میشود مؤثر خوهد بود.
برای اختتام کلام بد نیست که در اینجا به گفتگوئی که اخیراً فرستنده تلویزیونی صدای آمریکا VOA با آقای جاودانفر از تل آویو که یک پژوهشگر سیاسی هستند اشاره نمایم که خیلی با نظریات نگارنده همخوانی داشت.
ایشان گفتند که اسرائیلی های ایرانی تبار بر این عقیده هستند که هیچ وقت در طول تاریخ بهتر از مردم ایران دوستی نداشته ایم و آرزویشان یک رابطه خیلی خوب مابین ایران و اسرائیل است. علاوه بر آن من شخصاً بر این باور هستم که کمتر ملتی در زمینه سابقۀ تاریخی و فرهنگی به اندازه ملت اسرائیل با ملت ایران تجانس داشته است.
مونیخ – آلمان
٢۱ اردیبهشت ماه ۱٣۹۰
۱۵مِی ٢۰۱۱
Sonntag, 8. Mai 2011
Mittwoch, 13. April 2011
Mittwoch, 16. März 2011
هوشنگ کردستانی - نوروز نمودی از هویت ملی ایرانیان
نوروز نمودی از هویت ملی ایرانیان
«با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام»
حافظ
اگر نامی از ایران در درازای هزاره های تاریخ پابرجا مانده است یکی از عوامل اساسی آن بی تردید پایدار ماندن آئین های کهن و ملی ماست.
آئین های باستانی همراه با زبان و باورهای ملی، نمودهای سازنده ملیت و هویت ایرانیان بوده و هست. سرزمین ایران به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی خود و قرار گرفتن در چهار راه شرق و غرب، در درازای تاریخ کهن سالش، بارها با یورش های سهمگین و ویرانگر بیگانگان روبرو بوده ولی با وجود شکست های نظامی و سیاسی همواره ماندگار و پابرجا باقی مانده است.
از مهمترین رویدادهای ویرانگر تاریخی، حمله اسکندر مقدونی و پایان امپراتوری هخامنشیان، یورش تازیان و سقوط امپراتوری ساسانیان و یورش قبیله های مغول بوده است.
جشن ها و آئین های کهن، مانند سنت های نورزی، مهرگان، سده، شب یلدا و نظایر آن، در کنار زبان و باورهای ملی، جان پناه و سنگرهایی بوده اند که ایرانیان در رویارویی با بیگانگان از آن جا، با مقاومت و ایستادگی کردن های خویش، پیروزی را جایگزین شکست کرده اند.
پس از یورش تازیان و اسلام آوردن اجباری ایرانیان، گرچه پیوندهای نیاکان مان با گذشته هایشان تا حدی از میان رفت ولی سنت ها و آئین های کهن که یادگار دوران های باستانی بودند همچون سمندری از درون خاکستر زمان به پا خاسته و نگهبان هویت و ملیت ایرانی شد و سرانجام این بیگانگان بودند که آئین های ایرانی را پذیرا شدند و گرامی داشتند.
جشن های ملی به ویژه آئینهای نوروزی که از روزگاران دور تا کنون رواج دارد از چنان شکوه و عظمتی برخوردارند که اقوام بیابانگرد مغول را نیز وادار به پذیرش آنها کرد.
پس از استقرار جمهوری اسلامی که از جمله برنامه هایش ایرانی زدایی و عرب گرایی بود، برنامه ریزان آن به خوبی از تأثیر شگفت سنت ها و آئین های ملی، در رویارویی با فاجعه های شوم تاریخی آگاهی داشتند، کوشیدند تا آئین های نوروزی را از میان بردارند و عیدهای مذهبی را جایگزین آن سازند و حتی تصمیم داشتند سیزدهم فروردین را به روز دوازدهم فروردین که روز همه پرسی برای گزینش نظام اسلامی بود تبدیل نمایند.
آخوندهای کوته اندیش، البته موفق به عملی ساختن برنامه شوم خود در زدودن آئین های نوروزی نشدند بلکه به همانگونه که پیشینه های تاریخی نشان داده است این بار هم سنت ها و آئین های ملی بودندکه سنگر دفاعی ملت ما در رویارویی با فاجعه استقرار استبداد مذهبی گردید تا جایی که خودکامگان مذهبی و عرب گرا نیز ناگزیر به پذیرش آنها شدند.
برپایی جشن نوروز از سویی موجب استحکام همبستگی ملی است و از سویی دیگر عامل پیوستگی مردم سرزمین هایی که سده های طولانی دارای تاریخ و فرهنگ مشترک هستند و در غم و شادی کنار هم مانده اند.
پذیرفته شدن نوروز به عنوان بزرگترین جشن ملی و آغاز رسمی سال نو در کشورهای برادر و همجوار، افغانستان، تاجیکستان و آذربایجان و برپایی شکوهمند آن در گستره پهناوری از سرزمین های آسیای مرکزی تا شمال قفقاز، استان های جنوبی چین، بخش هایی از هندوستان و پاکستان و نیز امارت نشین های جنوب خلیج فارس، همچنین کردستان ترکیه، عراق و سوریه نشانگر نفوذ عظیم و تاریخی این آئین باستانی در سطح گسترده در این بخش از جهان است.
بزرگداشت سنت های نوروزی در این تاریک ترین دوران تاریخی، پیامی است امیدبخش و امیدوار کننده که ایرانیان در هر شرایطی هویت ملی خود را پاس می دارند و به آن افتخار می ورزند.
میلیون ایرانی که دور از میهن و در سرزمین های بیگانه بسر می برند، به پیشواز نورزو می روند و سنت های آنرا گرامی می دارند و آنرا عامل پیوند همیشگی خود با هویت ملی خویش می دانند و می کوشند شهروندان کشورهای میزبان را نیز با آئینهای ملی ایرانیان آشنا کنند.
بیائیم با برگزاری هر چه باشکوه تر جشن های ملی و بزرگداشت نوروز باستانی، در این دوران هستی سوز و تاریکِ شبِ تاریخ ایران، جاودانگی خود را به عنوان ملتی که ریشه در تاریخ دارد و فرهنگی پربار و بشردوستانه بر همه ویژه گی های روحی و معنوی وی پرتو افکنده است، به جهانیان نشان دهیم.
هوشنگ کردستانی - نگاهی بر رویدادهای اخیر خاورمیانه عربی
نگاهی بر رویدادهای اخیر خاورمیانه عربی
در ماهی که گذشت دنیا شاهد آغاز و ادامه تظاهرات ناگهانی و گسترده مردم تونس علیه رئیس جمهور زین العابدین بن علی بود. خودکامه ای که پس از برکنار کردن قهرمان استقلال تونس - حبیب بورقیبه- بیست و سه سال بر آن کشور حکم راند. حبیب بورقیبه رهبر محبوب مردم تونس ساختار کشورش را بر پایه جدایی دین از حکومت نهاده و در سال ۱۹۵۶ به زنان اجازه شرکت در انتخابات داده بود- پیش از آنکه درایران این حق را بدست آورده باشند - و چند همسری را ممنوع کرد. از کارهای شهامت آمیز حبیب بورقیبه که خشم روحانیون مسلمان به ویژه شیعه را برانگیخت این بود که اعلام کرد ملتی که می خواهد با تلاش و کار کردن عقب ماندگی خود را از دنیای در حال پیشرفت کم کند نباید روزه بگیرد. در میان کشورهای عربی تونس از معدود کشورهایی بود که حکومتی غیر دینی داشت.
ایران، عراق و ترکیه هم دارای حکومت های غیردینی بودند که با انقلاب، جنگ و انتخابات تبدیل به حکومت هایی شدند که مذهب حرف اول را می زند.
این رویدادها آیا تصادفی بود یا عمدی؟ نیاز به گذشت زمان بیشتر و بررسی های موشکافانه و بی غرضانه دارد.
گسترش جنبش اعتراضی مردم تونس که برای نان، کار و آزادی بپا خاستند باعث فرار زین العابدین بن علی به عربستان سعودی شد.
تداوم حرکت یکپارچه مردم تونس و پیروزی شگرف و زود هنگام آن، مردم دیگر کشورهای عربی را در اعتراض به رفتارو کردار حاکمان خودکامه به شورش هایی واداشت که ازمصر آغاز و و گسترش به یمن، الجزایر، بحرین، اردن، مراکش و جیبوتی را هم تکان داد. انگیزه همه این قیام ها که به صورت مسالمت آمیز برگزار می شد، اعتراض علیه شرایط ناگوار اقتصادی، بیکاری و خفقان سیاسی ناشی از تسلط حاکمان خودکامه و وابسته به بیگانگان بود.
سردمداران جمهوری اسلامی خیزش مردم تونس و مصر را حرکتی اسلامی و الهام گرفته از انقلاب اسلامی دانستند که ادامه انقلاب سال ۵۷ در ایران است و حاکمان این کشورها را به خویشتنداری و پرهیز از خشونت در مقابل تظاهرات آرام مردم توصیه و دعوت کردند . این درخواست توسط سردمداران رژیمی عنوان می شد که دستشان به خون مردم آغشته بوده و مردم بیگناه را در آرامترین تظاهرات به خاک و خون کشیده و حتی افزون بر شکنجه و آزار اسیران از تجاوز جنسی هم دریغ نداشتند.
خوشبختانه ادعای اسلامی بودن قیام های مصر و تونس توسط سازمان ها و شخصیت های سیاسی هر دو کشور تکذیب شد که آنرا آزادیخواهانه و نه اسلامی دانستند.
پس از فرار بن علی از تونس، قابل پیش بینی بود که حسنی مبارک نیز از قدرت به زیر کشیده خواهد شد و ارتش در مصر قدرت را به دست خواهد گرفت.
ارتش پس از بدست گرفتن قدرت، دولت را ساقط و مجلس را منحل کرد سپس قانون اساسی را نیز به حال تعلیق در آورد. بدین شکل هم مردم را راضی و آرام کرد وهم از خطر به قدرت رسیدن حزب اخوان المسلمین که موجب نگرانی بسیاری از کشورها بود، جلوگیری نمود.
عدم پذیرش وعده های داده شده از سوی مبارک و ادامه قیام و خیزش مردم سرانجام منجر به کناره گیری او از قدرت گردید.
اینکه مبارک قهرمان جنگ های سال های ۶۷ و ۷٣ مصر و اسرائیل بود، و اینکه دردوران ریاست او، در قاهره و اسکندریه و حتی شرم الشیخ ساختمان های بلند، هتل های مجهز و کاباره های مجلل ساخته شد، در سرنوشت محتوم او تغییری بوجود نیاورد. زیرا بازده ٣۰ سال حکومت او برای توده مردم مصر، گسترش فقر، بی خانمانی و بی سرپناهی و ناامیدی مردم بویژه جوانان از آینده بود.
اگر بازده کار زمامداران خودکامه را تنها از روی شمار برج ها، هتل ها، کاباره هایی که ساخته اند برآورد کنیم، دانسته یا ندانسته سردمداران اسلامی و شیخ نشین های مستبد امارات نشین های جنوب خلیخ فارس و اصولاً همه دیکتاتورها را تبرئه کرده ایم.
حُسنی مبارک که در پیام های خود وعده داد که در انتخابات آینده نامزد نخواهد بود، تأکید کرد که فرزندش هم که عاشق جانشینی پدر است، نامزد نخواهد شد. گفت می خواهد در مصر به خاک سپرده شود ولی هرگز نگفت که ثروت افسانه ای را که طی سالها خود و خانواده اش از راههای نادرست و به ناحق بدست آورده اند، در راه کاهش فقر، ایجاد کارگاه های تولیدی و کاهش بیکاری در مصر به کار خواهد انداخت.
برای مردم سرزمین های اسیر دست خودکامگان، سیاست یعنی ایجاد سرپناه برای بی خانمان ها، کار برای بیکاران و سیر کردن شکم گرسنگان.
دمکراسی تنها به معنی سهیم کردن مردم در اداره مملکت نیست بلکه به مفهوم تقسیم عادلانه ثروت و سرمایه ها نیز می باشد.
خیزش مردم در تونس و مصر سرانجام به سایر سرزمین های منطقه کشیده شد و با واکنش های متفاوتی از سوی زمامداران آنها روبرو گردید.
در یمن، با وجود آنکه صالح عبدالله قول داده است که نامزد آینده ریاست جمهوری نیست تظاهرات همچنان ادامه داشته و تاکنون چندین کشته و شماری زخمی به جا گذارده است.
در بحرین که مردم خواهان تغییر دولت و کاهش قدرت سلطان هستند، عملکرد و سیاست ولیعهد بحرین باعث برخورد آشتی جویانه نیروهای انتظامی با مردم بود و بهمین دلیل امکان دست یابی به توافق از راه گفتگو فزون تر گشته است. تظاهرات در الجزایر و مراکش گر چه آغاز شده ولی هنوز انسجام و گسترش کافی بدست نیاورده و خبرها حاکی از برخورد نیروهای مسلح با مردم است.
در اردن ملک عبدالله با عوض کردن دولت و دادن وعده بررسی خواست های مردم، آن ها را به آرامش دعوت نمود.
در ایران با وجود آنکه با درخواست برگزاری تظاهرات 25 بهمن در حمایت از مردم مصر و تونس موافقت نشده بود، مردم در تهران و بسیاری از مراکز استان ها و شهرستان ها به خیابان ها آمدند و شعارهای آزادیخواهانه، ملی گرایانه و ضد دیکتاتوری سر دادند. متأسفانه در اثر تیراندازی نیروهای انتظامی دو جوان آزادیخواه جان خود را از دست دادند و نیز بسیاری زخمی و بازداشت گردیدند.
شدیدترین برخوردها، در لیبی در گرفته است. گفته می شود در مدت چند روز بیش از چندین هزار تن کشته و بسیاری نیز زخمی شده اند. با موضع سختی که قذافی و فرزند او اتخاذ کرده اند، طبیعی است با ادامه تظاهرات روز به روز بر شمار کشته شدگان و زخمی ها افزوده خواهد شد.
آخرین کشور مسلمان که مردم آن علیه حاکمان آن بپاخاسته اند جیبوتی در شاخ آفریقاست. در آنجا نیز پیروزی مردم بسیار امکان پذیر است.
برملا شدن سوء استفاده های مالی بن علی و حُسنی مبارک که بی شک به این دو تن محدود نمی گردد و شامل خودکامگان دیگر نیز خواهد شد، گویا و نشان دهندة این حقیقت است که آن ها به بقای خود و استمرار حکومت شان اعتقاد و اطمینان ندارند، زیرا در غیر این صورت سرمایه های مملکت را در راه پیشرفت و آبادانی و رفع بیکاری بکار می بردند و از خود نام نیک به جای می گذاردند.
تجربه مصر و تونس باید هشداری باشد به همة خودکامگان از جمله سردمداران جمهوری اسلامی که از قدرت سوءاستفاده و ثروت های ملی کشورهای شان را به خارج منتقل کرده و در سرزمین های بیگانه سرمایه گذاری می کنند.
اما اینکه آیا این حرکت های خودجوش تصادفی بوده یا برنامه ریزی شده؟ آینده به آن پاسخ خواهد داد.
در غیر این صورت، باید گفت دولتمردان غربی آنقدر نسبت به نارضایتی های مردم کشورهای منطقه بی توجه اند و در حفظ خودکامگان وابسته پافشاری می نمایند تا این که فرصتی کم نظیر در اختیار دین فروشان عوام فریب بیافتد که به دروغ خود را طرفدار ناوابستگی، تحقق آزادی و بهبود شرایط اقتصادی معرفی کنند. آنان اما، پس از استوار کردن پایه های قدرت نظام خود، خواست های به حق مردم را پایمال کرده و برای ارضای جاه طلبی های کاذب شان با تکیه بر ناآگاهی بخشی از مردم جامعه، امنیت منطقه و جهان را تهدید می کنند.
آیا غرب آگاهانه در پی استقرار نظام های مذهبی در کشورهای اسلامی برای رویارویی با ابرقدرت شدن چین است؟ و یا اینکه این تندروی های اسلامی هستند که از فرصت مناسب پدید آمده برای در دست گرفتن و استمرار بخشیدن قدرت شان سوءاستفاده می کنند؟ امری است که برای یافتن پاسخ آن باید در انتظار آینده ماند.
Freitag, 11. März 2011
Sonntag, 13. Februar 2011
هوشنگ کردستانی - آغاز جنگ قدرت میان «امام زمانی» ها و روحانیون
به همان نسبت که از نفوذ و اعتبار سردمداران «اصلاح طلب» نظام در میان مردم کاسته شده و در بهره گیری از موج خیزش مردم به سود خود ناکام تر می گردند، مبارزه کسب قدرتی هم که میان آنها و جناح وابسته به رهبری وجود داشت کاهش می یابد.
اکنون مدتی است که جنگ قدرت تغییر جهت داده و بدرون جناحی که اهرمهای قدرت را در دست دارد کشیده شده است.
نشانه های این جنگ قدرت را از چندی پیش می شد احساس نمود. از آن زمان که احمدی نژاد و نزدیکان او، موضوع «امام زمان» را که بیش از هزارودویست سال است آخوندهای شیعه مطرح کرده و نان آنرا می خورند، روزآمد نموده و در پی آنند که به شکلی خود را وابسته و شاید هم در آینده نماینده «امام زمان» معرفی نمایند.
این جنگ قدرت به ویژه هنگامی که رئیس جمهور اسلامی خود را نه برگزیده رهبر که برگزیده «امام زمان» نامید بیش از گذشته خود را نشان داد.
اکنون که سردمداران جناح مخالف دولت از جمله هاشمی رفسنجانی در موضع ضعف قرار گرفته اند و می کوشند با تملق گویی به رهبر خود را وفادار به ولی فقیه نشان دهند و به گفته علی خامنه ای «فتنه» فروکش کرده است، باید شاهد درگیری های گرچه آرام اما رو به گسترش باند احمدی نژاد معروف به «امام زمانی» ها با آخوندهای وابسته به رهبر بود.
«امام زمانی» ها با مطرح کردن چاه جمکران امیدوارند بتوانند از احساسات مذهبی توده های بینوای فقرزده و ساده دل سوءاستفاده کنند، به همین منظور در کنار چاه اقدام به احداث هتل و مهمانسرا کرده، مردم را تشویق می نمایند به سر چاه رفته و برای «امام زمان» نامه بنویسند. آنها با عوام فریبی به دروغ وانمود می کنند که امام عرب زبان نامه های به زبانها و گویش های مختلف از جمله فارسی و ترکی و لری و بلوچی و فارسی و گیلکی و کردی و ترکمنی آنان را می خواند و در صورت لزوم به آن پاسخ می دهد و برای عوام فریبی بیشتر در کنار سفره هایشان جایی هم برای حضرت امام شیرخواره ای که اکنون بیش از ۱٢۰۰ سال عمر دارد در نظر می گیرند.
قابل پیش بینی بود که پس از سرکوب جناح یا در حقیقت شبکه وابسته به هاشمی رفسنجانی معروف به «پدرخوانده» اصلاح طلبان، جنگ نهایی و سرنوشت ساز درون حاکمیت اسلامی، میان روحانیانی که بیش از سی سال است اهرمهای قدرت را در دست دارند و «امام زمانی» هایی که تشنه بدست گرفتن کامل قدرت و ثروت اندوزی و چپاولگری هستند اجتناب ناپذیر باشد.
برکناری ناگهانی منوچهر متکی وزیر خارجه اسلامی را که گفته می شد وابسته به رهبر است، آنهم به آن شکل زننده در شرایطی که بعنوان وزیر خارجه با مقام های نیجریه سرگرم گفت و گو بود، می توان پیش درآمدی در این جنگ قدرت دانست. به گفته یکی از هواداران خط «امام زمانی» ها در تلویزیون بی بی سی، احمدی نژاد با این اقدام خواست به رهبر بگوید که من نه تابع قدرت بلکه شریک قدرت تو هستم. سکوت رهبر نظام را در این تغییر چگونه می توان تفسیر کرد؟ آینده نشان خواهد داد.
بیش از ۱٢۰۰ سال است که آخوندهای شیعه گفته و هنوز هم می گویند «امام زمان» هنگامی ظهور خواهد کرد که عالم را فساد، تباهی و بیعدالتی فرا گرفته باشد. آنها ظهور حضرت را برای رهایی بشریت به ویژه شیعیان از دست حاکمان فاسد، جانی و خودکامه می دانند. حال این پرسش پیش می آید که آیا «امام زمانی» ها واقعاً به این نتیجه رسیده اند که با سیاست های ضدبشری خود مردم آزاده ایران را به آنچنان روز سیاهی نشانده اند که مطمئن هستند، امام باید ظهور کند و مردم را رهایی بخشد؟ و یا آنکه این هم ترفند دیگری است برای فریب دادن مردم نیازمند و ساده دل و امید بخشیدن به اینکه اگر چند صباحی بیشتر وضعیت اسفناک و هستی سوز کنونی را تحمل کنند حضرت برای نجات آنها ظهور خواهد کرد!
شاید قصدشان این است که وانمود کنند تمام بدبختی از آخوندهاست که به نام خدا، قدرت را غصب کرده اند و ما نمایندگان امام زمان هستیم و می خواهیم با کنار گذاردن آنها شما را از بدبختی رهایی بخشیم. هرچند برای مردم ایران روشن است که رهبران اصلی این گروه باصطلاح امام زمانی افرادی چون جنتی ومصباح یزدی و...هستند.
و غافلند از آنکه مردم نه تنها ماهیت آخوندها بلکه بچه آخوندهای مکلاّ را هم بخوبی تشخیص داده اند و شاهد بوده اند که این طایفه چه جنایت هایی به نام دین و خدا بر مردم روا داشته اند.
اگر جنایت ها، رشوه خواری ها و چپاول ثروت که توسط آخوندها تا پیش از برپایی نظام مشروطه انجام می گرفت با گذشت زمان از دید مردم پنهان مانده بود، اکنون با استقرار جمهوری اسلامی، مردم به ویژه نسل جوان بیش از ٣۰ سال است آنرا با تمام وجودشان لمس می کنند. این مردم را دیگر نمی توان با ترفندهایی از نوع خرافات مذهبی فریب داد.
باید منتظر بود و دید که سرانجام این آخرین کشمکش کسب قدرت که درون جناح معروف به اصولگرا پدید آمده به کجا می انجامد و بسود کدام جناح پایان می یابد.
نشریه وابسته به سپاه پاسداران در یکی از شماره های پیشین خود نسبت به گفته های احمدی نژاد پیرامون موقع و جایگاه مجلس در ساختار نظام ولایت فقیه و برتری قوه اجراییه بر مقننه انتقاد کرده بود.
در پاسخ به سخنان علی لاریجانی که به استناد گفته های روح الله خمینی مجلس را دارای اهمیت و جایگاه مهمی در ساختار نظام اسلامی دانسته بود، احمدی نژاد گفته بود آنچه امام گفته است مربوط به دورانی است که طبق قانون اساسی نخست وزیر که مسئولیت قوه اجراییه داشت منتخب مجلس بو ده و می بایستی از رأی مجلس تبعیت می کرد نه اکنون که قدرت اجرایی در دست رئیس جمهور است که با رأی مردم برگزیده می شود.
نشریه پاسداران به استناد این گفته ها و نیز عدم اطاعت مطلق احمدی نژاد از رهبری اشاره کرده و آنها را نادرست خوانده بود.
چنانچه خبر سیلی خوردن احمدی نژاد در جلسه هیأت دولت از دست یکی از سردارهای پاسدار درست بوده باشد، می توان حدس زد که سران سپاه و بسیج در لحظه های سرنوشت ساز جنگ قدرت به امکان زیاد در کنار رهبرشان قرار گیرند.
استدلال برخی از هموطنان که تصور می نمایند منظور از روزآمد کردن مسئله امام غایب به این خاطر است که علی خامنه ای را امام زمان بنامد به امکان زیاد نمی تواند درست بوده باشد. رویدادهای گذشته بیانگر آنست که طرح مسئله امام زمان نه در جهت حمایت از خامنه ای که در رویارویی و کاستن از قدرت او - اگر نگوییم حذف او- باشد.
شاید به همین دلیل باشد که «امام زمانی»ها به خیال خام خود به فکر کسب محبوبیت میان ایرانیانی افتاده اند که سرشار از عشق به میهن و گذشته های پرافتخار تاریخی آنند.
بازی ها و نمایش های ابلهانه و عوام فریبانه این گروه را – که نمی تواند کسی را بفریبد - باید در این راستا ارزیابی کرد.
طراحان ساده لوح این برنامه ها غافلند از آنکه مردم ایران فراموش نمی کنند که در دوران تسلط غاصبانه و جابرانه استبداد مذهبی بر ایران تنها سه تن از سردمداران اسلامی بودند: میرحسین موسوی، محمد احمدی نژاد و علی لاریجانی که بی شرمانه ادعا کردند که تاریخ ایران از زمان یورش اعراب و سقوط امپراطوری ساسانیان آغاز می گردد. خمینی هم با وجود آنکه ادعا کرد تاریخ گذشته ما را بیگانگان نوشته اند، چنین ادعایی نکرد.
رویداد شوم و سیاه استقرار جمهوری اسلامی گرچه کاستی ها و زیان های جانی، مالی و معنوی بیشماری برای مردم و کشور ما ببار آورد ولی دو پیآمد مهم داشت که بی تردید در آینده ایران تأثیرگذار خواهد بود.
نخست: سلب اعتقاد غالب مرد م نسبت به مذهب و دکاندارانی که دین برایشان نه هدف که وسیله رسیدن به قدرت و کشتار مردم بیگناه و چپاول ثروت است.
دوم، گسترش هر چه بیشتر انگیزه میهن پرستانه که شاید در تاریخ معاصر ایران کم مانند باشد. حضور مردم در لحظه های آغاز سال نو در کنار آرامگاه کوروش کبیر و پای تندیس فردوسی بزرگ، همراه با شعارهای: «نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی» و «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، همه بیانگر گسترش این انگیزه عالی میهن دوستانه است.
فراموش نکنیم که در درون و برون ایران کمتر گردهم آیی یا نشست هایی است که با سرود میهنی «ای ایران» آغاز و پایان نیابد.
این جنگ قدرت به هر شکلی که پایان یابد، باعث کاسته شدن تسلط استبداد مذهبی و ایجاد شرایط بهتر برای مردم در تحقق بخشیدن به خواست های آزادی، حاکمیت مردم و جدایی دین از حکومت خواهد بود.
آینده آبستن رویدادهای پیش بینی نشده است. ایران همچون آتش زیر خاکستریست که هر لحظه می تواند باعث انفجاری کوبنده و دگرگون ساز شود.
به آینده امیدوار باشیم و خود را برای رهایی امروز و سازندگی فردای ایران آماده سازیم.
Montag, 24. Januar 2011
Freitag, 14. Januar 2011
Massoud Harun-Mahdavi - Integrationsdebatte oder Islamfeindlichkeit?
Zur Erinnerung, die aktuelle Integrationsdebatte fand ihren Ursprung in den Jahren nach dem verheerenden Zweiten Weltkrieg. In den ersten Nachkriegsjahren stellte man fest, dass viele der Männer die man dringend für den Wiederaufbau gebraucht hätte, ihr Leben im Krieg gelassen hatten. Historiker und Wirtschaftsexperten sind sich alle einig, dass Deutschland den Wiederaufbau der Tatkraft und dem starken Willen der deutschen Frauen - angefangen bei den sogenannten „Trümmerfrauen“ - verdankt, die in den Widrigkeiten des Lebens nach dem zerstörerischen Krieg, bei allem Verzicht und Leid dieser Tage, den Grundstein des heutigen Wohlstandes unserer Gesellschaft gelegt haben.
Im Zuge der Wirtschaftswunderjahre konnte das vermeintlich „schwache Geschlecht“ allein auch nicht mehr der enormen Nachfrage der Wirtschaft nach immer mehr Arbeitskräften gerecht werden. Die damalige Regierung besann sich der Möglichkeit Arbeitskräfte aus anderen europäischen Staaten zu holen, die bereit waren für geringen Lohn auch unliebsame Arbeiten auszuführen. Man brachte mit viel PR-Aufwand Gastarbeiter aus Italien, Portugal, Spanien und Griechenland nach Deutschland. Bis weit in die Sechzigerjahre hießen die Migranten noch „GASTarbeiter“!
Diese Menschen sprachen nur wenig Deutsch. Sie waren aber bereit, ihren Lebensunterhalt im Wirtschaftswunder Deutschland zu verdienen. Während einer späteren Phase der Öffnung für die Gastarbeiter trafen auch viele neue, billige Arbeitskräfte aus der Türkei ein. Dieses Mal gab es einen entscheidenden Unterschied - die Türken gehörten fast zu hundert Prozent dem Islam an.
Um das Wettrennen gegen Wirtschaftsriesen wie die USA, Japan usw. auf dem Weg zum Exportweltmeister voranzutreiben, war den deutschen Wirtschaftsbossen und mit ihnen allen deutschen Regierungen, unter welcher parteilichen Vorherrschaft auch immer, alles recht. Es sollten nur genug billige und willige Arbeitskräfte, bevorzugt natürlich für die meist verachteten körperlichen Schwerstarbeiten, der Industrie zugeführt werden. Im aufstrebenden und nach wie vor vom Nazi-Regime geschockten Deutschland spielte damals die Religion der Gastarbeiter auch keine vorrangige Rolle.
Heute hat sich aber die Situation geändert.
Mit der Zunahme der Einwanderung und mit dem spürbaren Rückgang des Wirtschaftsaufschwungs änderte sich auch der Tonfall. In den Siebzigern nannte man die Migranten schon Ausländer, in den Achtzigern wieder, politisch korrekter, ausländische Mitbürger. In den Neunzigern dominierte der Begriff Asylanten bzw. Flüchtlinge die Sprache. Heute heißen sie Migranten bzw. Bürger mit Migrationshintergrund!!!
Die Medien sind voll mit Nachrichten über Wirtschaftskrisen, hohe Arbeitslosenzahlen, soziale Unsicherheit, mehrere Kriegsfronten an denen leider auch deutsche Soldaten mitkämpfen müssen, erdrutschartige Einbrüche der Wählerzahlen bei den großen Parteien, lawinenartige Zunahme der Kirchenaustritte nach den Skandalen in Zusammenhang mit Kindesmisshandlungen und Sexaffären in den Kirchen, Bankenpleiten, betrügerische Bankmanager, die man getrost Gangster nennen könnte, schlechte Ergebnisse bei der PISA-Studie und vieles mehr.
Aktuell scheint es so, als ob sich Politiker, Kirchen und vergleichbare Kräfte zur Ablenkung von eigenen Fehlleistungen geschlossen auf die Muslime einschießen würden. Wer aber nun denkt, die Diskriminierung des Islams sei etwas Neues, muss sich eines Besseren belehren lassen. Bereits lange vor der unheilvollen islamischen Revolution im Iran gab es anti-islamische Propaganda. Seit damals wurde in den Nachrichten plötzlich von der Islamischen Welt gesprochen. Bis heute stellt sich eine offene Frage: Wenn es die Islamische Welt gibt, wie nennt man dann die restliche Welt. Ist es die christliche, die jüdische oder vielleicht doch die anti-islamische Welt.
Selbst Hollywood, wo man professionelle Diskriminierung aus dem ff beherrscht, fand an dieser neuen Situation wieder gefallen. Das erinnert an früher, als in den Western-Filmen die Weißen immer Helden und die Indianer immer Böse bzw. die Farbigen immer arme hungernde Sklaven waren, die Araber immer wilde Schlächter und die Weißen siegreiche Eroberer. In den Kriegsfilmen gaben die Deutschen immer den bösen Nazi und die Amerikaner den heilbringenden Sieger, wurde Anfang der Achtziger Sally Field als Filmstar für die Hauptrolle des Films mit dem Titel „Nicht ohne meine Tochter“ auf der Grundlage des Buches von Betty Mahmoody gewonnen. Hier kamen sämtliche Klischees zum Einsatz. Die Iraner wurden grundlegend als schmutzige und fanatische Muslime dargestellt. Die Diskriminierung ging soweit, dass der Roman dieser US-Autorin, die nur kurze Zeit im Iran gelebt hatte, sogar an den amerikanischen Schulen als Pflichtlektüre gelesen werden musste.
Der Kontrast: Als vor einigen Jahren das Buch meiner deutschen Ehefrau Justine Harun-Mahdavi - Titel „Nicht ohne meinen Mann“ - als Antwort einer Frau, die elf Jahre im Iran gelebt hatte und seit über 44 Jahren mit einem muslimischen Iraner verheiratet ist erschien, erfuhr dieses Buch in keiner Weise vergleichbare Medienunterstützung. Das Plädoyer meiner Frau für die Muslime, für die Iraner und die fremde Kultur entsprach einfach nicht dem Zeitgeist.
Ein weiterer klarer Beweis dafür, dass die weltweite öffentliche Diskriminierung und antiislamische Propaganda in der ganzen Welt nicht spurlos an den Köpfen der Menschen vorbei gegangen ist und bereits starke Wirkung zeigt. Auch in der Vergangenheit wurden Menschen, die gegen den Zeitgeist wirkten, entweder öffentlich geächtet oder wurden, wie z.B. Martin Luther King, ermordet.
Heute steht der Begriff ISLAM flächendeckend als Synonym für Terror, Selbstmordattentäter, Hinrichtungen bzw. für die Unterdrückung der Frauen. Das hat die westliche Elite in den letzten 30 Jahren sukzessive erreicht. Ich erkenne dies als Beispiel für bodenlose Menschenrechtsverletzung. Und nirgendwo findet sich dafür ein Richter. 30 Jahre nach der islamischen Revolution, fast zehn Jahre nach dem 11. September hat sich im Verhältnis gegenüber Muslimen nicht nur nichts geändert, die Situation eskaliert heute mehr und mehr.
Nur, wessen Vorteil wäre eine Eskalation dieser Situation in Mitteleuropa?
Deutschland hat in den letzten Jahrzehnten unter allen vergleichbaren Staaten zugunsten von Toleranz und Integration viel erreicht. Die meisten Umfragen beweisen, dass Menschen jeglicher Herkunft unser Land für lebenswert und sicher halten. Wir haben Seite an Seite ein Land mit höchstem Standard und Lebensqualität erschaffen. Nicht umsonst ist die Beziehung Deutschlands gerade zu islamischen Ländern so unerschütterlich positiv gewesen. Diese guten Kontakte sind häufig auf einen historischen Hintergrund zurückzuführen.
Von den ca. 4,5 Millionen muslimischen Bürgern in Deutschland stammen ca. 2,3 Millionen aus der Türkei. Die restlichen kommen u.a. aus Ländern wie Afghanistan, Ägypten, Albanien, Bosnien, Indonesien, Irak, Iran, Kosovo, Libanon, Libyen, Marokko, Pakistan, Saudi-Arabien, Syrien, Tunesien, Vereinten Emiraten.
Zusammen bildet die Gruppe der Muslime in Deutschland etwa 5,2 Prozent der Gesamtbevölkerung. Die Bedeutung dieser Gruppe darf man nicht mehr unterschätzen, zumal sie im Durchschnitt deutlich jünger und motivierter ist als die deutsche Durchschnittsbevölkerung.
Aus heutiger Sicht muss man zugestehen, dass gerade die Gastarbeiter aus der Türkei und ihre hier lebenden Nachkommen nicht nur Pflichten erfüllt haben, sondern mit ihrem ganzen Einsatz mindestens genauso viel zum Erfolg des Wirtschaftsstandortes Deutschland beigetragen haben wie alle anderen Bürger.
Ich gebe zu bedenken, wir haben es heute nicht mehr mit der ersten Generation der Gastarbeiter in Deutschland zu tun, sondern mittlerweile mit der dritten bzw. vierten Generation. Diese Menschen sind in der Regel hier geboren bzw. hier aufgewachsen. Zugegeben, es war ein langsamer Prozess, aber die Zahl der jungen Muslime an den deutschen Universitäten nimmt stetig zu. Insgesamt wächst der Bildungsstand der Muslime in Deutschland von Generation zu Generation.
Im Gegensatz zu den haltlosen Behauptungen von Herrn Sarrazin nehmen türkische Muslime sehr wohl am Wirtschaftsleben der Deutschen teil und sind, zusammen mit Zuwanderern aus dem ehemaligen Jugoslawien, aus der ehemaligen Sowjetunion, aus Polen, Tschechien, Slowakei und vielen anderen Ländern, nicht mehr von den Montagebändern bei Mercedes, BMW, VW, OPEL, Porsche, Ford, Audi, MAN, Siemens, Infineon, oder aus den Stadtwerken, Pflegeheimen und Krankenhäusern - um nur einige Firmennamen bzw. Berufszweige zu erwähnen – wegzudenken.
Es gibt viele Arbeitsbereiche, ohne deren Einbindung nicht nur die Produktion sondern das ganze gesellschaftliche Leben still stehen würde. Der besondere Einsatz von Immigranten hat mitunter dazu geführt, dass Deutschland sein technologisches Potential unter bezahlbaren Voraussetzungen voll ausschöpfen konnte.
Die Rolle der türkischen Muslime ist deshalb so wichtig, weil sie etwas mehr als die Hälfte der in Deutschland lebenden Muslime stellen. Nach der mehrheitlich christlichen Bevölkerung bilden die Muslime die größte religiöse Gruppe in Deutschland.
In Anbetracht dieser Tatsache, enttäuscht es umso mehr, dass hochrangige Politiker diese Tatsache bisher unterschätzt haben und, allem Anschein nach, weiterhin unterschätzen wollen. Der von Politikern gelegentlich verwendete Begriff christlich-jüdische Kultur ist hier ohnehin völlig falsch gewählt.
Fragt man in Deutschland lebende Juden, ob sie sich als Deutsche sehen, werden sie häufig antworten, wir sind Israelis! Angesichts der Geschichte unseres Landes, habe ich sogar Verständnis für diese Haltung. Wenn opportunistische Politiker in Deutschland von einer abendländisch-christlich-jüdischen Kultur sprechen, dann meinen sie nichts mehr als: Ihr lieben Christen und Juden, bitte verwehrt uns eure Stimmen nicht, denn wir kämpfen für euch gegen die Muslime!
Wenn Bundespräsident Christian Wulff richtigerweise sagt, die Muslime gehörten zu Deutschland, zeigt dies nur seinen Weitblick in Hinsicht auf die Zukunft Deutschlands. Wenn der bayerische Ministerpräsident Horst Seehofer dagegen vor laufender Fernsehkameras lauthals von sich gibt „Multikulti ist tot!“, dann ist dies Ausdruck einer kurzsichtigen Betrachtung der Situation. Seehofer spricht als Politiker, der mitten in der Auseinandersetzung mit beispielsweise den Grünen steht. Er repräsentiert dabei aber nicht die realen Verhältnisse, weder in Deutschland noch in seinem Land Bayern. Solche, auf dem CSU-Parteitag hinausposaunten Phrasen, hätte er sich niemals vor der Betriebsversammlung einer Firma wie Audi oder BMW erlauben dürfen.
Heute muss man an die Adresse jener Deutschen, die sich mit dem Thema Akzeptanz der Ausländer, Zuwanderer, Asylanten, Flüchtlinge immer noch schwer tun, sagen, es ist ohnehin schon zu spät. Seit fast vier Jahrzehnten leben Muslime mit unterschiedlicher Hingabe an ihre Religion in unserer Mitte und haben Seite an Seite mit den Deutschen den Wieder-Aufbau des Landes vorangetrieben. Sie fühlen sich hier zu Hause, sind Mitbürger und wollen nicht mehr nur als geduldete Einwanderer gelten.
Das Thema Integration ist für Deutschland sehr wichtig, und es ist keineswegs religionsspezifisch zu sehen. Der Begriff Integration darf, frei nach Michel Friedman, nicht zu einem rassistischen, diskriminierenden Schimpfwort geraten. Nach Meinung Friedmans ist die derzeitige Deutung des Begriffes nichts als „die Unterjochung von Individuen unter dem Willen einer grauen Mehrheit“. Integration sollte aber bedeuten, sich in eine Umgebung einzubringen ohne sein ganz persönliches ICH aufgeben zu müssen. Integration bedeutet aber auch, die anderen in seinen Kreis aufzunehmen, ohne sie unterjochen zu wollen. Wir alle sollten unsere Kulturen miteinander teilen, und uns nicht gegenseitig ausschließen.
Menschen sind so verschieden. Es ist kein Geheimnis, dass Sachsen oder Schwaben in Bayern manchmal wie Mars-Menschen bestaunt werden. Und doch käme keiner auf die Idee, von ihnen zu verlangen, ihren Dialekt aufzugeben und reinstes Ur-Bayerisch zu sprechen. Der Schwabe gibt zu, alles zu beherrschen, nur kein Hochdeutsch. Ist er deswegen nicht integrationsfähig?
Auch die Muslime weisen viele Unterschiede auf. Die afghanischen und iranischen Muslime unterscheiden sich von nordafrikanischen Muslimen. Der Türke wiederum von den Sunniten aus Saudi Arabien oder Glaubensbrüder aus Indonesien oder Malaysia. Die Behauptung Sarrazins es gäbe ein Islam-Gen, ist völlig aus der Luft gegriffen, fern aller wissenschaftlichen Grundlagen und dient einzig und allein der Beleidigung Millionen deutscher Bürger.
So kommt der Verdacht auf, dass das völlig überzogene Thema Integration eher eine verkappte Islamfeindlichkeit ist. Sie soll unter dem Deckmantel der „Integrationsresistenz der Muslime“ eine Erinnerung an längst vergangene und am liebsten vergessene Zeiten in unserem Land verhindern.
Nun stellen wir fest, dass gerade deutsche Bürger wie Thilo Sarrazin, genau das machen, was Sie von anderer Seite befürchten, nämlich „Deutschland abschaffen!“. Unsere weltweit vorbildliche innere Sicherheit ist das beste Zeugnis für das friedliche Zusammenleben aller Kulturen in diesem Land. Was haben Staaten wie Großbritannien, Frankreich, Spanien oder Italien mit ihrer politischen Auslegung von Toleranz und Integration Besseres erreicht als Deutschland? Deutschland darf nicht auf dasselbe Gleis geraten, wie diese gescheiterten Länder. Deutschland darf sich nicht unter Preis verkaufen.
Bedingt durch Regierungs- und Parteimiseren war die Integrationsdebatte für Frau Merkel und Herr Seehofer eine willkommene Verschnaufpause in eigener Sache. Angesichts der bevorstehenden Landtagswahlen glaubten sie wohl, mit Machosprüchen ein paar Wählerstimmen mehr aus dem sogenannten konservativen Lager – oder auch von der „schweigenden Mehrheit“ - einheimsen zu können.
Die heutigen „Wut-Bürger“ lassen sich aber nicht mehr so leicht verschaukeln. Eine Mehrheit der Deutschen lebt, auch nach dem 11. September 2001 bzw. trotz massiver Provokationen von Ahmadi-Nejad und Co. oder Terrordrohungen Bin Ladens und Al Qaidas, in Eintracht und Freundschaft mit den muslimischen Mitbürgern. Diese Deutschen lassen ihre Haltung und ihre Meinung auch nicht durch politisch motivierte Polemik beeinflussen. Sie haben dies früher nicht gemacht und werden es auch in Zukunft nicht tun.
Nicht umsonst gab es so heftige Reaktionen gegen das Buch von Thilo Sarrazin und gegen die künstlichen Stellungnahmen der Bundeskanzlerin oder des bayerischen Ministerpräsidenten. Sarrazin, zuletzt Vorstand der Bundesbank, wurde sogar seines Postens enthoben. Seine Partei SPD droht mit einem Ausschlussverfahren gegen den einstigen Berliner Finanzsenator.
Insgesamt wundert es keinen, wenn die großen Parteien unter 30 Prozent abstürzen und Politikverdrossenheit sich in der Bevölkerung breit macht, mit dem Ergebnis, dass die Wahlbeteiligung rapide absinkt und das Feld für einen neuen Siegeszug der Kleinparteien geräumt wird. Nicht umsonst ist der Begriff „Wut-Bürger“ in diesem Jahr geprägt worden. Die Bürger sind wütend auf die Politik, die zu oft über ihren Köpfen entscheidet.
Wenn Herr Sarrazin in mehreren Passagen seines Buches die islamische Bevölkerung Deutschlands über einen Kamm schert, als faul und schmarotzerhaft tituliert, wenn er dafür vom CDU-Bundestagsabgeordneten Wolfgang Bosbach für seine nur zum Teil dokumentierten „Beweise“ Unterstützung erfährt, dann verärgert das sogar den total integrierten Bürger islamischen Glaubens. Herr Sarrazin berichtet von einer vielköpfigen libanesischen Familie, die nicht arbeiten und auf Kosten des Sozialstaates leben würde, und er behauptet zu alledem, dies läge am Islam. Sollen wir uns nun auch auf das „Bild“Zeitungs-Niveau begeben und die Deutschen daran erinnern, dass es eine nicht unerhebliche Zahl an daueralkoholisierten, langzeitarbeitslosen, gewaltbereiten und gewalttätigen Rechtsradikalen gibt. Und das läge wohl an den typischen Eigenschaften der Deutschen!
Genauso falsch wäre es, mehr als 60 Jahre nach dem Krieg die Gräueltaten der damaligen Machthaber den nachgeborenen Generationen weiter vorzuhalten und Sie dafür in die Verantwortung zu nehmen. Genauso falsch ist die pauschale Diffamierung aller Muslime. Gelegentlich entsteht der Eindruck, wir lebten nicht mehr in einem säkularen Staat, weil Politiker und Parteien sich dazu hinreißen lassen, eine Glaubensgemeinschaft derart pauschal zu verunglimpfen.
Zusätzlich sollte man nicht aus den Augen verlieren, dass Parteien in einem freien Land wie Deutschland sich sehr gerne als christlich bezeichnen. Die deutsche Verfassung bestimmt ausdrücklich, dass in der Bundesrepublik Staat und Kirche voneinander getrennt existieren. Ohne Zweifel herrscht in unserem Land auch RELIGIONSFREIHEIT. Im ersten Artikel des Grundgesetzes steht ausdrücklich: Die Würde des Menschen ist unantastbar! Der Glaube des Menschen ist Teil seiner Würde.
Dieser politische Spagat zwischen Meinungsfreiheit und Agitation lässt wenig Raum zur puren Verfassungsfeindlichkeit, auch wenn dieses Thema nicht von irgendwelchen Halbstarken auf der Straße polemisiert wurde, sondern von Politiker höchsten Ranges.
Die Erniedrigung der muslimischen Bürger in Deutschland hat ein unerträgliches Ausmaß erreicht. Gab es und gibt es nicht immer wieder genügend Beispiele für Gewalttaten mit ausländerfeindlichem Hintergrund? Wer immer wieder irgendwelche Einzelfälle zur Pauschalisierung heranzieht, begeht Rufmord.
Eines ist sicher: Sarrazin gibt an, daß jeder 6. Muslim nicht integriert ist. Wir stellen also fest, daß über 83% integriert sind. Das generelle Verhalten der Mehrheit dieser integrierten Muslime gegenüber anderen Bürgern hat bisher kein Anlass gegeben, diese Gruppe in der vorliegenden Art und Weise zu erniedrigen. Vielmehr befleißigen sich diese Bürger eines respektvollen Umgangs mit den verschiedenen Religionsgemeinschaften in diesem Land.
Auch die vor einigen Jahren forcierte Globalisierung richtet sich in erster Linie gegen die mehrheitlich muslimischen Länder. Die westliche Welt versprach unter dem Deckmantel der Globalisierung eine angeblich bessere Zukunft für die ganze Welt. Grenzen sollten fallen, die Menschen sollten leichter reisen können, Barrieren für die Wirtschaft sollten abgebaut werden. All das war aber nur einseitig gedacht. In Wahrheit wollte die westliche Welt ihre Geschäfte in Richtung Osten besser in den Griff bekommen. Die Konsumenten in den sogenannten Entwicklungsländern sollten auf lange Zeit von den starken Wirtschaftsmächten abhängig bleiben.
Eine Globalisierung dieser Art sollte letztendlich die Machtposition des Westens garantieren, aber keineswegs die Welt gerechter machen. Nun muss man aber sagen, die Globalisierung ist keine EINBAHNSTRASSE. Fair umgesetzt, wäre sie wirklich eine realistische Möglichkeit zu größerer Gerechtigkeit und Fortschritt auf der Welt. Die Menschenrechtscharta der Vereinten Nationen gilt ja auch für alle Nationen und für alle Menschen. Dass nun in Zusammenhang mit der Integrationsdebatte einige Politiker, darunter Merkel und Seehofer, eine Einschränkung der Zuwanderung in Erwägung ziehen, widerspricht der Charta.
Die aktuellen Aussagen der Politiker sind leider sehr leichtfertig, unbedacht und ohne Rücksicht auf die islamische Bevölkerung erfolgt. Sie haben die Gefühle von über vier Millionen Bürger getroffen und werden sicherlich für Deutschland und seine Wirtschaft nicht ohne Folgen bleiben. Ranghohe Politiker dürfen nicht aus primitivem Eigeninteresse die deutsche Verfassung außer Acht lassen und Religionsgemeinschaften diskriminieren, insbesondere nicht in einem säkularen und demokratischen Staat.
Dass Thilo Sarrazin obskure Gen-Thesen über Juden und Muslime von sich gibt, ist kein Freifahrtschein für gewählte Politiker, sich auf dasselbe Niveau zu begeben.
Der Glaube eines Menschen ist seine ganz private und persönliche Sache und darf zu keinem eigensüchtigen Zweck missbraucht werden. Das gilt für jeden, ob Christ, Muslim, Jude, Zoroaster, Buddhist oder einer anderen Religion zugehörig.
Es ist eine Tatsache, dass muslimische Bürger aller Herkunftsländer auch in Zukunft an der Weiterentwicklung Deutschlands teilhaben werden. Wir dürfen dieses Potential nicht außer Acht lassen und seine Angehörige wie Bürger zweiter Wahl behandeln.
Bundespräsident Christian Wulff hat in seiner aktuellen Weihnachtsansprache an die Bereitschaft der Bevölkerung zu mehr Zusammenhalt, Verständigung und Menschlichkeit appelliert. Er sprach davon, dass unsere Gesellschaft frei und bunt sei. Er bat die Bevölkerung, Respekt für alle Menschen und ihre Leistungen aufzubringen, gerade auch für solche, die anders sind. Sein Appell galt der Solidarität in unserem Land und dem Willen, das zu suchen was uns zusammenhält und nicht das, was uns entzweit. Seine Rede und der Aufruf von Papst Benedikt XVI zur Achtung der Religionsfreiheit wird vieles, was in kurzer Zeit zerstört wurde, wieder gut machen. Aber wirklich alles?
Feindseligkeit gegenüber vier Millionen Mitbürgern ist weder logisch noch ratsam und sicherlich für die Zukunft Deutschlands nicht förderlich. Der dadurch gestörte innere Friede unserer Gesellschaft würde eher den Feinden Deutschlands in die Hände spielen, als das Problem zu lösen. Die weitere Verunglimpfung der islamischen Bevölkerung führt immer mehr dazu, dass die fanatischen Islamisten sich im Recht sehen und aus dem unzufriedenen Potential noch mehr für sich abzweigen.
Wir müssen diesen gefährlichen Kräften den Nährboden entziehen, in dem wir alle Religionen, wie die Verfassung es fordert, achten und fördern und die Würde dieser Menschen schützen. Dann haben Al Qaida und Konsorten keine Chance. Dann wird, so wie es in den letzten Jahrzehnten der Fall war, die deutsche Gesellschaft von religiös motivierten Anschlägen verschont bleiben.

Quelle: Pew Research Center´s Forum on Religion & Public Life (Oktober 2009)

Quelle: Pew Research Center´s Forum on Religion & Public Life (Oktober 2009)

Anteil der Muslime an Gesamtzahl der Erdbevölkerung
Quelle: Pew Research Center´s Forum on Religion & Public Life (Oktober 2009)
Die obigen Schaubilder zeigen, dass sich mittlerweile die beiden Religionen Christentum und Islam zahlenmäßig annähern. Es herrscht beinahe eine Patt-Situation, und das ändert auch die globalen Macht- und Wirtschaftsverhältnisse. Wir können nicht den Islam verunglimpfen, wohlwissend, dass ein wesentlicher Teil unserer Produkte in islamische Länder verkauft wird.
Um Mißverständnisse vorzubeugen, diese Zeilen sind kein Plädoyer für Islam oder irgendeine andere Religion, sondern ein Plädoyer für Deutschland.
Deutschland war und muss weiterhin in seinem objektiven Verhalten gegenüber allen Religionen und Kulturen ein Vorbild bleiben. Unsere Politiker dürfen sich brachialen Aktionen, wie vom französischen Präsidenten Sarkozy gegenüber Roma oder Muslimen praktiziert, nicht anschließen. Deutschland muss seine eigene Politik, basierend auf traditioneller Toleranz, fortführen und sich mit aller Macht gegen den sogenannten europäischen Zeitgeist wehren.
Frau Merkel und Herr Seehofer sind in ihren Schlüsselpositionen als Kanzlerin und Ministerpräsident gefragt, ihrem Eid gemäß, sich der Verantwortung für ALLE Bürger des Staates bewusst zu werden und sich in solchen Fragen über bloße Parteipolitik und politisches Taktieren zu erheben und nur das Wohl Deutschland in Betracht ziehen, im Sinne der Verfassung und der Menschenrechtserklärung der Vereinten Nationen vorbildlich zu handeln.
US-Präsident Obama hat für seine letzten Gesetzentwürfe sehr viel Anerkennung bekommen. Auch er hat sich den Gegenkräften der Opposition und seiner eigenen Partei widersetzt, gegen bestehende Diskriminierung und für mehr globale Sicherheit engagiert, und ist mit unerwartetem Erfolg belohnt worden. Wir wünschen uns von Kanzlerin Merkel, dass sie Barrack Obama nicht nur ihre Anerkennung übermittelt, sondern seinem Beispiel folgend selbst mit Weisheit und Mut auch die muslimische Bevölkerung als Bürger dieses Landes gleich behandelt, dass sie sich für Respekt und gegen Diskriminierungen jeglicher Art einsetzt.
München, Januar 2011






